«به وبلاگ من خوش آمدید»

پنجره ی عشق

خورشید خانم

ایول بابا رفتم تو آمار وبلاگ دیدم هنوز یک نفر میاد این وبلاگو چک میکنه

آهای همون یک نفر مرامتو عشقهقلب

این پست و میزارم فقط به خاطر تو

آهنگ هم خودم تقدیم میکنم به تو

 

ChOoBin--KhOrShiD KhanOm

 

خواننده و شاعرش خودمم کوچیک شما چوبین

آهنگ و تنظیمش رو دوست عزیزم حسین سیاحی به عهده داشت

ضبطش هم  استودیو روژان

خوشحال میشم نظرتون رو در مورد کار بدونم

http://www.4shared.com/file/143536516/b2894214/Khorshid_Khanom.html 

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ۱۱ آذر ،۱۳۸۸ - چوبین


درد ودل

تنهای تنها، زیر آوار سکوت، در حالی که در آسمان

 خاطرات گذشته و آرزوهای آینده پرواز می کردم،

 صدای زنگ تلفن بال هایم را شکست و با کله سقوط کردم.

 صدا آشنا بود اما خسته.

 وقتی با کوله پشتی از تاکسی پیاده شد،

 خاطرات گذشته من را به خنده واداشت اما اندوهی در دلم غوغا می کرد. دوست تُپل مُپل و شیرین دوران نوجوانیم از لحاظ وزنی نصف شده بود اما وقتی سلام کرد، دیدم نه هنوز شیرینه . 

                                         

وقتی گفت: بخاطر چند تا(200تا) سی دی ناقابل از اتوبوس پیاده شان کردند و مجبورشان کردن تمام پول هایشان را رشوه بدهند،با اطمینان بیشتری برای این سیستم موریانه زده آرزوی نابودی کردم. 

                                                                                           وقتی گفت: توی سرمای کرمانشاه   اجازه ندادند توی ترمینال بخوابند و مجبور شدند از هتل چمن استفاده کنند، لبخندی تلخ روی لبانم نقش بست؛ به من خیره شد و گفت:                                                                         

« ما خانه به دوشان غم سیلاب نداریم »

 

 با این حرف او بی اختیار به سال های دور رفتم، وقتی که توی شهر غریب از سپر جلو تا سپر عقب ماشینی را که بی اجازه برداشته بودیم به کامیون مالیدیم؛ مستحکم با هم همه ی سر کوفت ها را شنیدیم، یعنی من ناسزاها را می شنیدم و او کتک ها را می خورد ولی باز با هم می گفتیم:   

 

« ما خانه به دوشان غم سیلاب نداریم »

 

وقتی گفت:

 

« برای آرزو هایم که میمیرند سکوتی می کنم سنگین تر از فریاد »

 

 درک یأس و نا امیدی ای که خدمت سربازی باعث شده بود، تا عمق   وجودش فرو برود برایم ممکن شد.                                                     

وقتی گفت: 

 

« از مادرم پرسیدم که چقدر مرا دوست دارد. گفت: به قدر ستاره های آسمان. به آسمان نگاه کردم و آن شب هیچ ستاره ای در آسمان نبود »  

 

متوجه ی این شدم که در خدمت سربازی، پاهای زمان سنگین می شود و قدم از قدم بر نمی دارد به همین دلیل بازار فرصت، داغِ داغ است؛ فرصت برای بهترفکر کردن و قدر خیلی چیز ها را بیشتر دانستن .                        

وقتی گفت:

 

« خداوندا چرا باید کسانی را دوست داشت که ما را از یاد می برند »

 

 به حال تمام انسان هایی تاسف خوردم که زیر فشار  دغدغه های زندگی  لوح خاطرات خود را از یاد می برند و حتی قبیله ی خود را انکار می کنند.    

وقتی گفت:

 

 « اگردر خواب می دیدم غم روز جدایی را به خود هرگز نمی دادم  خیال آشنایی را   »                                                                                                                                                       

 

 برقی در چشمانش شعله ور بود، هنوز بی پروایی در عشق های آتشین و صادق دوران نوجوانی در دلش زنده بود.                                                

وقتی گفت:

 

« سلام ای آیندگان بعد از ما رفتنی، خوش باد این غم کده ی جا ماندنی »                                                                  

 

می خواست بگوید: آماده باش نوبت تو هم می رسد . ولی من دوست دارم این جمله را برای دنیای فانی بکار برم و هیچ وقت از یاد نبرم.                   

                    

قانون زندگی قانون بی رحمی ست .

                                                  

از یاد می بریم و از یاد می رویم

             ولی چند صباحی که با همیم                                

                                             با محبت                        

                                                 ثانیه ها را زندگی کنیم.                                                                     

 

 

 

 

                                                                         حسن چوبین

 

 

 

.   

 

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ٢٤ امرداد ،۱۳۸٥ - چوبین


برق نگاهش

یکی بود یکی نبود
یه روزی یه دختر کوچولویی بود که لپاش گلی بود
هم مهربون بود و هم خیلی احساساتی بود
و از دو تا چیز خیلی می ترسید: تنهایی و تاریکی
یه روز همین جور که نشسته بود توی حیاط و داشت با عروسکاش حرف می زد
یه پسری با چشم های سیاه درشت و براق اومد و شروع کرد باهاش بازی کردن
پسر یه برقی توی چشاش بود که دختر هرچی نگاه کرد نفهمید دقیقا چیه
دختر که خیلی از پسر خوشش اومد بهش گفت که چقدر از تاریکی و تنهایی می ترسه
پسر هم دستاشو و گرفت و بهش گفت که باید شجاع باشه
و تا وقتی که اون پیششه تنهایی و تاریکی جرات نمی کنند که سراغ دختر بیان
دختر که دلش قرص شده بود خوشحال شد و پاشد راه افتاد توی جنگل
هی بازی کرد و آواز خوند و دنبال پروانه ها دوید وتوی دلش به تاریکی و تنهایی خندید
توی راه به یه پسر بچه شر و شلوغ برخورد که با هزار منت قبول کرد که باهاش بازی کنه
پسره یه بازی های جالبی بلد بود که دختر تا حالا به فکرش هم نرسیده بود این بازی ها وجود دارند
دختر انقدر رفت و بازی کرد تا اینکه اصلا یادش رفت که یکی دم در خونه نشسته تا اون از بازی برگرده
هوا داشت گرگ و میش می شد که پسرخسته شد و گذاشت و رفت
دختر که تازه یادش اومد که کسی که قول داده جلوی تنهایی و تاریکی رو بگیره دم خونه منتظرشه تند و تند دوید تا به خونه رسید
پسر اما از بس منتظر نشسته بود که برق چشاش دیگه شکل صبح نبود
دستاش هم کمی می لزرید اما وقتی که دختر رو دید بهش گفت که هنوزسر قولش هست و لازم نیست اون از چیزی بترسه
دختر اما پشیمون و ساکت اونجا نشست
و تنهایی و تاریکی دیگه هیچوقت پیداشون نشد
دختر دیگه از چیزی نمی ترسید
دلش حالا برای اون روشنایی که قبلا توی اون چشم ها دیده بود تنگ شده بود
قصه ما به سر رسید
دختر اما هیچوقت دیگه اون روشنی رو ندید

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۱٧ امرداد ،۱۳۸٥ - چوبین


 

برگی از صفحات زندگی


 

آخرين روز تشکيل کلاس

جمعه 12/3/85

 

 

سر جريان چاپ ويژه نامه آنقدر وراجی کردم که بچه ها سرسام گرفته و اعتراضشان درآمد؛ من هم قول دادم که يک روز از صبح تا بعد از ظهر روزه ی سکوت بگيرم . قرار را آنقدر عقب انداختم تا روز قبل از تشکيل آخرين کلاس.

روز قبل، بعد از يک روز پر کار، در راه برگشتن، بچه ها قولی را که داده بودم يادآوری کردند و قرار بر اين شد که فردا به آن عمل کنم.روز بعد همان اول صبح صد جور بَدوبیراه به خودم گفتم ، پوستم کنده شد تا راننده ها را متوجه کنم کجا می روم . بعد از رسيدن به دانشگاه بچه هايی که از جريان خبر نداشتند مُدام می پرسيدند :

 

« آقای چوبين مريض شديد؟ »

« پسر خروسک گرفتی ؟ »

يا از هم می پرسيدند : « اين چشه ؟ »

 

عده ای هم به محض ديدن می گفتند : « آقای چوبين روزه ی سکوت گرفتی ؟ » از کجا فهميده بودند خدا داند و بس . البته حق داشتند ، کسی که وراجی هاش زبان زد خاص و عام بود حالا آرامِ آرام شده ، فقط دم به دم رنگ عوض می کرد.خلاصه کار من شده بود روی کاغذ نوشتن و کار دوستان زبان من بودن .

جانم به لبم رسيد تا بعد از ظهر شد ؛ قرار شد باقی مانده ی پولی که بابت کلاس  از بچه ها گرفته بوديم پس بديم ، به عنوان مسئول انجمن تعيين کردم رُند پول را پس بديم، خرده ی آن را به بهونه ی پايان کلاس ها  شيرينی بخريم .

 

                              ( کاش همچين ...... نميکردم ! )

 

آخرش با يکی از بچه ها ساعت 5/3 بعد از ظهر در اوج گرما از پرديس تا فلکه ی دانشگاه رفتيم و شيرينی خريديم و آورديم . شيرينی به دست وارد سايت شديم که

 

 يکی از بچه ها گفت : «خُب به مناسبت چی باشه ؟ »

دومی جواب داد : « نامزدی آقای چوبين ديگه »

بعدی گفت : «همون که ديشب بود نه ؟ »

 

خلاصه سطرهای داستان يکی پس از ديگری چيده شد . من هم فقط حرص می خوردم و حتی فرياد هم نمی توانستم بزنم ؛ تا اينکه ديدم نه راستی راستی شيرينی به دست دارن می رَن تو کلاس ؛ پيش دستی کردم و رفتم تو کلاس گچ قرمز را برداشتم و روی تخته بزرگ نوشتم :

 

« دروغ می گن »

 

 ولی اين عمل کار را بهتر که نکرد، هيچ بدتر هم کرد؛ وارد کلاس شدند و نقشه را عملی کردند .

چپ و راست پيام تبريک و تسليت می آمد.  به هرکی نگاه می کردی، نيش خنده گوشه ی لبش بود .

همه ی اينها يک طرف، اين روزه ی سکوت هم يک طرف، هر بلايی دلشان بخواهد سرتان بياورند، حتی نتونی نفرين هاتو به گوششون برسونی .

در حالی که شديداً تب کرده بودم احساس يخ زدگی داشتم ، به سايت پناه بردم، از ميز بالا رفتم تا زمينه ی بورد را روی مودم مرکزی قرار بدم، چنان برقی گرفتم که احساس سِه کار کردن بِهم دست داد ( ولی داد نزدم ) هنوز داشتم می لرزيدم که بچه ها «يار مبارک بادا» خوان وارد سايت شدند ديگه آب روغن قاطی کردم . با حالت هنگ کامل از سايت بيرون رفتم ، سوال بود که می آمد :

 

« آقای چوبين دانشجوست ؟ »

« آقای چوبين چی شد که...... شدی ؟ »

« آقای چوبين حال شراره حکيم چطوره ؟ »

« حالا کی می ری عراق دنبالش ؟ »

آخ ، حتی مليت و اسمشم انتخاب کرده بودند .

 

خلاصه کلاس اون روز تمام شد ، بعد از خارج شدن از کلاس، تو راه پله ها با اشاره وکمک دوستان، يکی از بچه هايی که پول داده بود، ولی کلاس نيامده بود را صدا زدم ؛ پولش را پس نمی گرفت و می گفت :

 

                          « اول صحبت کنيد تا پس بگيرم. »

 

اين شرط از صبح چندين بار تکرار شده بود؛ حتی استاد ساختمان های گسسته هم گفته بود : « حرف بزن تا 5 نمره بهت بدم » اما منِ ..... قبول نکرده بودم اما اين دفعه  ........ ! زدم سيم آخر و گفتم :

 

                        « ***  قبول بياين پس بگيريد  *** »

 

همهمه ای به پا شد بعد با تعجب يک دفعه ساکت شدند .(     ( whay ?

 

 

پايان

 

بعضی از تجارب هستند که در تمام برگهای جهان هستی نمی گنجند اما هميشه در ذهن باقی ميمانند؛ من هم در ورق زدن اين صفحه ی زندگی از اين قاعده دور نماندم؛ با اين تفاوت که سعی کردم مطالبی را که از شرحشان عاجز ماندم، در چند جمله را خلاصه کنم: 

 

درس های زندگی :

 

« وقتی فقط گوش کنی صدای خيلی چيزها را بهتر می توانی بشنوی . »

 

« بعضی چيزها را با زبان بی زبانی راحتتر می توان به زبان آورد . »

 

 

 

hassanchoobin@yahoo.com

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۳ امرداد ،۱۳۸٥ - چوبین